مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان وبابا

مبینا جونم دوست دارم

مبینا جونم دوست دارم به اندازه همه آسمون ها وزمین  به اندازه همه دریاها وبه اندازه همه دنیا عزیزکم چرا این روزها این قدر مامان رو اذیت میکنی خیلی دلگیرم دلم میخواهد فریاد بزنم بعضی وقتها این قدر بد میشی که گریه ام میگیره ودلم میخواهد داد بزنم  تو رو خدا این جوری نکن با مامانی منم میدونم تو همش بازی میخواهی ولی من آخه چه قدر بازی کنم دلم میخواهد تو خوشحال باشی ولی تو چند وقته حسابی بد اخلاق شدی ومن از این موضوع ناراحتم ای خدا خودت دخترم رو آروم کن نمیدونم چرا این جوری میکنه همش بهانه میگیره واصلا خودش رو سرگرم نمیکنه ومدام میخواهد نق بزنه نمیدونم... از لجبازی وجیغ وخودزنی بگم که تا عصبانی میشه میخواهد خودش رو بکشه دلم گرفتههه...
26 بهمن 1390

خدایا شکرت

امشب اومدم از ته دل بنویسم وخدا رو شکر کنم .   سرشب بود که دلم حسابی لرزید برای دخملکم  برای دختری که چند سال پیش آرزوی داشتنش رو داشتم اون داشت با خودش بازی میکرد ومن از اینکه اون رو دارم لذت بردم وخدارو هزاران مرتبه شکر کردم ای خدای خوبم ممنونتم ای خدای مهربون به خاطر داشتن فرزندی سالم متشکرم خداجونم دلم میخواهد داد بزنم تا همه بشنوند که چه قدر مهربونی خدا جونم دوست دارم مبینای من حدودا یک سال ونیمه هست ومن لیاقت مادری پیدا کردم باورم نمیشه خدایا ممنونم خداجونم به خاطر همه نعمتهایی که بهم دادی ممنونم مبینا جون خیلی دوست دارم مامانی الهی فدات بشه که اینقدر ناز بازی میکنی امشب دل مامان رو لرزوندی و وادارم   کردی تا ...
11 بهمن 1390
1